امام سجاد (ع) : هر مؤمنی كه بگرید بر قتل حسین (ع) به نحوی كه اشك بر چهره اش جاری شود ، خداوند او را جاودانه در خانه ای از خانه های بهشت جا می دهد
رهگذر
صدایت که کردم
هنوز آسمان
به من وتو
حسود نشده بود
خیابان که گام هایت را
بوسید ـ /
چشمانم مضطرب تر شد.
تو که میدانی
آسمان/ حسود
چشمان مارا می پاید.
نمیداند دیوانگی را
در قاب چشمانم آویختی.
وقتی بودنت
سرد سرد شد.
ومهی غلیظ
بودنت را پر کرد.
ومن
با خواب سکر آور ستاره ها
نگرانت شدم.
نفسی سرد وسفید
شاید تورا بدزدد.
اما
نگاههایی را
که
به انتظار توهدیه کرده ام،
حساد ت آسمان را
مسخره میکنند.
اگر به شهر خواب چشمانت
سفر کنم/
دیگر
سراغ رهگذر دیوانه ی شعرم را
از شب های مه آلوده نمی گیرم.
آن شب که تازه شنیدم دوباره میآیی
یادم نبود به جز یـــــــــــــک نگاه رویــــــایی
گفتی که عشق را به پشــــــــیزی نمیخری
وقتی که بی من غمگین همیشـــه تنهایی
سکوت حرف قشنگی برای چشمت نیست
وقتی غزل شده با چشم تو تماشــــــــایی
حالا که پای نگاهت نشسته ام عمــــــــری
بگو به جشن غزل های من نمی آیـــــــی؟
غمی گرفته گریبـــــــــــــــــان آرزوهایــــــم
بیا بیا کـــــــــــــه برایم امید فردایـــــــــــی!
بر بوم دل دو باره تو را رســــــــم میکنـــــم
تو شاهکار منی در هجــــــوم زیبـــــــــایی
بخار شد همه رویای بچگــــــی هایـــــــــم
خدا کند که بیــــــــــــایی پری دریایـــــــی!
* * *

وقتی زنجیر های بی تفاوتی دست های ریشه کن شده ام را
به طوفان گره میزنند .،
ومن می مانم ودیگرانی که سلامشان نگاهی خنده دار است .،
عادت میکنم به خداحافظی
ووقتی می آید دیوانه ای که دست هایش را می بندد تا
حوضچه ی انگشتانش سوراخ نشود
ورنگین کمان نگاهم از لای انگشتانش نریزد -
من در شعرهایم دیوانگی را ترسیم میکنم .
کاش!
دادگاه فرجام من
حکمش
دیوانگی
باشد.
سلام دوستان !این کارو که میخوام براتون بنویسم چندسال پیش نوشتم .وچون تحت تاثیر صدای دلنشین خسرو شکیبایی در کاست نامه ها ونشانی های سید علی صالحی این نوشته ها روی کاغذ اومد حالا ترجیح دادم به یاد این هنرمند فقید هم که شده .اینو براتون بنویسم .
* * *
در حضور نفس های سرد شب گفتی :
از شهر بارانی چشمانم سفر می کنی .
گفتی تا رسیدن به سکوتی بی سلام
مسافر میشوی ومن
دختر نیلوفر پریشانی شدم
که باد ناباوری ،شاخه های التماسم را شکست
مهمان باران خورده ی احساسم شدی وگفتی :
چمدانت را پرازتنهایی من میکنی
وبرسفره ای ازشعرهایم که طعم کال بوسه رامیدهند /
سفر راجرعه جرعه مینوشی .
گفتی :هیچ کس که نداند در یا میداند ،
دعای گریه ات بارانی شد وبه آسمان نرسید
وخواهران غرور ،خواب آیینه ای ات را با تعبیر سنگ بی نهایت کردند .
گفتی :
قلب عاشقت را دیشب ،
هزار هزار ستاره تا مرقد ماه تشییع میکردند
ومن حالا میراث دل مرده ای شده ام
که در ثانیه هایی بی رنگ جان سپرده ام
گفتم :
با ترنم کدام ستاره شبها خواب را میبوسی
ودر گنجه ی خاطرات نیامده ات
تصویر کدام عشق عزیز هر صبح
نبودنم را برای دلت تکرار میکند؟
گفتی :
چاره ای نیست وتا رسیدن به ترانه ای تازه ،
با سکوتی بی سلام
در بوسه هایت خاکم می کنی
آشنای نفس های شاعرانه ام !
من وتو به این عشق بیقرار/
نه دعوت شده بودیم
ونه غریبه هایی مهربان مارابه هم نشان داده بودند
پس حالا که جز من وتو ،
هیچ کس راه آب وشعر وستاره را نمی داند ،
به کدام نا کجای غریب می روی؟
گفتی :
از کنار ستاره های گریان و ملالی همیشگی
ولهجه هایی مغموم ساده ی ساده میگذری
وشایدتا لبخندی بی فردا
ورسیدن به سایه ای بی خورشید به دیدارم بیایی.
اما دیدی نیامدی !
دیدی در میان لحظه های دیر گذر پر گریه صدایت کردم ونیامدی!؟
دیدی در خیالا تم گم شدم و...
وحالا در آرزویی بی رنگین کمان تهی میشوم
وفاصله ی من وتبخیر نفس هایم ،
دیوانگی تو وتلاطم نگاهی است که بودنم را رنگ میزند.
ومن هر غروب ، پا به پای صبوری
تا روز های هفت سالگی ام می روم وبر میگردم
شاید تو را که در کوچه پس کوچه های خیالی سپید گم کرده ام
در نیایش با ستاره ای تماشا کنم .
غزل رو بخونید اگه دوست داشتید نقد کنید
دیدی که بعد خود به کجا می رسانیــــم ؟
دیدی که بی تو گمشده ای بی نشانیم
این سایه های سرد همه بامن غریبه اند
کی از زمین وزمان می رهانیــــــــــــــــم؟
گفتی که می روی همه جا سبز میشود
گفتم به رفتنت به عزا می نشانیــــــــــم
یک باغ پر غزل شدم با درک بودنــــــــــت
با باد رفتنت به خدا می تکانیــــــــــــــــم
رفتی وپا گذاشتی بر التـــــــماس مــــن
با رفتنت شکست غرور جوانیـــــــــــــــم
لبریز گریه می شوم از درد رفتنـــــــــــت
دیدی که بعد خود به کجا می رسانیــم؟
بودی!
لحظه بود!و
حنجره ام در شادترین صداها می رقصید.
وقتی حضورت در چمدان زیارتی دور از من فاصله گرفت/
انتظارت را هر روز آب وجارو کردم.
خواب دیده بودم که مسافر میشوی سپید.
ولی خدا لعنت کند این باور ناباور را!
وقتی دخترکان غمگین ثانیه های بی قراری را طبق طبق در اشک هایشان شستند /
باورم نشد
ولی آمدی با سکوتی که هیچ گاه ترک برنداشت
حالا سه سیصد وشصت وپنج روز است
که غریب شدم با کودکانه ترین واژه ای که عاشقانه تکرارش می کردم
وحالا حنجره ام در غمگین ترین صداها می میرد
وحسرتی تلخ نبودنت را بر تمام لحظاتم می بارد .
تورا به خدا به جای من مادرتان را هزار هزار بار صدا کنید.
هزار هزار بار نگاه کنید
ویک عمر ببوسید.
وقتی زنجیر های بی تفاوتی دستهای ریشه کن شده ام را
به طوفان گره می زنند-
ومن می مانم دیگرانی که سلامشان نگاهی خنده دار است/
عادت می کنم به خداحافظی .
و وقتی می آید دیوانه ای که دستهایش را می بندد تا
حوضچه ی انگشتانش سوراخ نشود و
رنگین کمان نگاهم از لای انگشتانش نریزد-
من در شعر هایم دیوانگی را ترسیم می کنم.
کاش دادگاه فرجام من حکمش
دیوانگی باشد!
چه بچه شده ایم من وتو
که قصه ای را هر شب برای هم تکرار می کنیم
و
باز از هم می پرسیم:
آیابه هم میرسیم؟
خلاصه ی شبی ست که درسپیدی خوابت امتداد میگیرد
-ودفترم بیزار از تکرار این جمله :که اگر خواب تو بودم ،
-لااقل هرروز صبح مرورم میکردی.



